تبليغاتX
آتش تشنه

آتش تشنه

گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي


حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني

عـشــق وقـتـي بـشـود دات‌كـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي

نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟

بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك

بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است

بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!

آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي ‌مـيـلم

مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن

OFF كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام

اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت

نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد

خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــده‌ام

كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون

بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد

زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد

راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي

نـامـه ‌اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:31  توسط سامان  | 

درختان ایستاده می میرند
 
بازهم بوی بهار و غوغای لحظه های زنده و عجول، فضای پیرامونم را آکنده ، ولی من مثل
 
 تک تکِ روزهای زمستان، اسیر رخوت خویشم .
 
زمستان را همیشه بیشتر دوست داشته ام ،انگار بافطرتم همسوتراست از دیگر
 
فصلها... وحالا طبیعیست که اندوهم از رفتنش، بر شادی استقبال بهار می
 
چربد !
 
 
از روزی که دچار این تقدیر ناگزیر شدم، دو سال گذشته ... شاید برای ایجاد
 
یک تحول روحی وبرقراری ثبات و یافتن مسیر، زمان اندکی باشد ولی برای
 
شناختن درد با همه ی جوانب کافی بود! گرچه حادثه ای که زندگیم را طرحی
 
نو زد، تنها به سرعت یک چشم برهم زدن اتفاق افتاد ولی شگفتا که غافلگیرم
 
نکرد ... سرنوشت همیشه با آدمی همراه است، کابوسهایم بارها این روزها را
 
تذکر داده بودند، گرچه پیش از وقوع بسیار مهلک تر می نمود!!!
 
حالا اهمیت امید را می فهمم ومعنی خواستن را، اعتراف میکنم بارها نا امید
 
شده ام، ولی در آخرین گام، همیشه بهانه ای برای بودن یافته ام؛ بهانه ای برای
 
ماندن و مقاومت کردن... واز همه مهمتر خود زندگی بود، که بسیار دوستش
 
داشتم و نرگس، که پذیرش شکستنش برایم دشوار است  وایمان به او که همیشه
 
هست، نزدیکِ نزدیک ؛ به اینکه مهربان است و همه چیز را می داند وآرامش
 
در سایه ی این ایمان، درد را قرین شادی میکند... اینجا تنها جاییست که قانون
 
محدود کننده ی شادی وجود ندارد؛ درراه ایمان هرچه بیشتر بدهی شادتری .
 
ومن هنوز منتظرم !
 
 
 
می دانم روزی خواهی آمد
 
 
 
امروز همه ی دردم از توست، تویی که امید درمان داشتم از معبد سبز دستانت،
 
به طمع اینکه درمانم تو باشی روزگاری درد را آرزو می کردم... آنقدر
 
خواندمش تا آمد، دریغ که تنها بود، تو نیامدی، من ماندم و حسرت آمدنت، من
 
ماندم زندانی حصار درد خویش، کاش زندانبانم بودی... کاش حالا که غرق
 
نیازم، به ترنمی چشمانم را اجابت می کردی و رخ می نمودی امروز که در
 
کویر خشک تنهایی ،باغ و گلستانم آرزوست.
 
 
نیامدی اما می دانم روزی خواهی آمد؛ روزی که مثل هیچ روز دیگری نیست؛
 
روزی خواهد آمد و آن روز، روزِ میلادی دوباره است ... همه نرگس ها به
 
احترام تو  برخواهند خاست و من نیز... اگر بیایی دردها رنگ می بازند ؛خزان
 
معنا ندارد در تو؛ تو که بیایی برمی خیزم و به چشمانت بودن را اقتدا می کنم،
 
دستانم را که بگیری همه ناممکن ها آسان است، برخاستن از هیچ بستری پیش
 
گامهایت بعید نیست، مسیح من!
 
 
پرواز هم ناممکن نیست اگر بیایی!
 
 پرواز هم ناممکن نیست...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:28  توسط سامان  | 

نامه ای برای خدا

نامه ای برای خدا
 
 
 
 
دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
 
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
 
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
 
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
 
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
 
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
 
یادم آمد ...
 
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
 
خدا خودش برمی دارد ... !
 
 
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
 
دراز کشیدم روی زمین و دستی
 
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
 
 
نوشتم :
 
 
سلام ، محبوب من ... !
 
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
 
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
 
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
 
نسیم را می وزانی بینشان ...
 
آدم حالی به حالی می شود !

هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
 
دل آدم را اینطور ببرد !
 
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
 
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
 
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
 
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
 
 
معشوق صبور من ...
 
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
 
می آيی به پيشم !
 
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
 
دانه های شبنم می کارد ،
 
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

 مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف

اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت !

تو تمام " توی" منی ...

اگر می بينی چشمم به در می ما ند

نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !

که می دانم هستی در کنارم ...

منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
 
و برود و بگوید کسی نیاید !



 
 
معبود من ...

اگر ديدی روز کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"

را با خود داشته که رهایش نکردم !
 
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!

گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
 
 
مطلوب من ...

سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...

نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !

من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی

تو بايد مرا بارور کنی !

از تمام خواستن هايم !

تو خيلی خوبی !

برای کسی که دوستت دارد

و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...


مهربان من ...

می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

چرا نشود ...

راستی يادت نرود !

آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
 

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی

برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
 
 
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))


 
 
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش

خدا خودش ياد دارد

کاش جوابش را بدهد

ندهد هم می دانم که می خواند

چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...
 
 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 17:30  توسط سامان  | 

تقدیم به دل خستگی های قاصدک

تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد

 
 
ابر بارنده ببار

ماه تابنده بتاب

آخر اي پرده نشين، از پي پرده بر آي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:50  توسط سامان  | 

معجزه

 

 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود شنید پدرو مادرش  در باره برادر

 کوچکش صحبت    می کنند . فهمید که برادر کوچکش سخت بیمار

 است و آنها پولی برای مداوای او ندارد. پدر به تازگی کارش را از

 دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را

 بپردازد .سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت :فقط معجزه می تواند

 پسرمان را نجات دهد .

سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تختت قلک کوچکش را

 درآورد . قلک را شکست سکه ها رو روی تختریخت و آنها را شمرد

 فقط ۵ دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به دارو خانه

 رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارو ساز به او توجه کند ولی

 دارو ساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای ۸ ساله شود .

دخترک پا هایش را به هم می زد و سرفه می کرد ولی دارو ساز تو

 جهی نمی کرد بالا خره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

دارو ساز جا خورد رو به دخترک کرد و گفت : چه می خواهی ؟

دخترک جواب داد : برادرم مریض است می خواهم معجزه بخرم.

دارو ساز با تعجب پرسید : ببخشید ؟!

دخترک توضیح داد : برادر کوچک من داخل سرش چیزی رفته وبابایم می گوید که فقط معجزه

می تواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است ؟

دارو ساز گفت : متاسفام دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا او خیلی مریض

 است بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی گوشه ایستاده بود و لباس تمیزو مرتبی داشت از دخترک پرسید

 که چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و نشان داد . مرد لبخندی زد و

 گفت آه چه جالب فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر والدینت

 را ببینم فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد دکتر آرامسترانگ فوق تخصص مغز واعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغزپسرک با موفقیت انجام یافت .

پس از جراحیپدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم نجات پسرم

 یک معجزه واقعی بود می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر

 باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت ۵ دلار !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 13:58  توسط سامان  | 

سه قطره خون
ديروز بود كه اتاقم را جدا كردند، آيا همان طوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفته ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم بمن نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هر ساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت … ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آنقدر آرزو ميكردم، چيزي كه آنقدر انتظارش را داشتم..! اما چه فايده. از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي گيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده ميشود اين است: «سه قطره خون»
*          *          *          *
آسمان لاجوردي، باغچه سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد. ولي چه فایده؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچه ها و كسانيكه تا آخر عمرشان بچه ميمانند خوب است. يكسال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار..! چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زير زمين دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مينشينيم، يكسال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي ميكنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم ولي ناله ها، سكوت ها، فحش ها، گريه ها و خنده هاي اين آدمها هميشه خواب مرا پر از كابوس خواهد كرد.
*          *          *          *
هنوز يك ساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آن هم به قدر بخور و نمير. حسن همه آرزويش اين است يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدمهاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همه ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي ايستاد حسن همه ما ها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه ميخواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي.
يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر ميريختم ميدادم بخورند، آن وقت صبح توي باغ مي ايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده ها را كه ميبردند تماشا مي كردم. اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نميزدم تا اينكه محمد علي از آن ميچشيد آنوقت ميخوردم، شبها هراسان از خواب ميپريدم، به خيالم كه آمده اند مرا بكشند. همه اينها چقدر دور و محو شده…! هميشه همان آدمها، همان خوراكها، همان اتاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.
دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده هايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد. ميگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دستهايش را از پشت بسته بودند. فرياد ميكشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من ميدانم همه اينها زير سر ناظم است:   مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا  اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار مي خواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار ميمالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله ميداند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه ميخواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اين است كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.
همه اينها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشمهاي كوچك به شكل وافوريها ته باغ زير درخت كاج قدم ميزند. گاهي خم ميشود پائين درخت را نگاه ميكند. هر كه او را ببيند ميگويد چه آدم بي آزار بيچاره اي كه گير يك دسته ديوانه افتاده. اما من او را ميشناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلویی پنجره اش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.
ديروز بود دنبال يك گربه گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجره اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است.
از همه اينها غريب تر رفيق و همسايه ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر ميداند. مي گويد كه هركاري، بخصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است. هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او ميافتد. عباس خودش را تار زن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم ميخواند . گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده اند. شعر يا تصنيف غريبي گفته:
دريغا كه بار دگر شام شد.
سراپاي گيتي سيه فام شد.
همه خلق را گاه آرام شد.
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشي در مزاج.
به جز مرگ نبود غمم را علاج.
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيده است بر خاك سه قطره خون.
ديروز بود در باغ قدم ميزديم. عباس همين شعر را ميخواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه ميآيند. من آنها را ديده بودم و مي شناختم، دختر جوان يك دسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله روي عباس كه قشنگ نيست. اما آن زن كه با دكتر حرف ميزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
*          *          *          *
تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد. سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون ميرفتيم و با هم بر ميگشتيم و درسهايمان را با هم مذاكره مي كرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق ميدادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد.
اتفاقا  يك ماه پيش از عقد كنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال پرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.
 خوب يادم است. نزديك امتحان بود. يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهايم را با چند تا جزوه مدرسه روي ميز ريختم همينكه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد. چون خانه ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط. گوش به زنگ ايستادم. بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برميگشتم از آن بالا در خانه سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم:
«سياوش تو هستي؟»
او مرا شناخت و گفت:
«بيا تو كسي خانه مان نيست.»
«صداي تير را شنيدي؟»
انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پاغŒين رفتم و در خانه شان را زدم.
خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:
«تو چرا بديدن من نيامدي؟»
«من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نميدهد.»
«گمان مي كنند كه من ناخوشم. ولي اشتباه ميكنند.»
دوباره پرسيدم:
«اين صداي تير را شنيدي؟»
بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.
بعد مرا برد اتاق خودش. همه درها را بست. روي صندلي نشستم. چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من. كنار ميز نشست. اتاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اتاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد به من نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:
«من يك گربه ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آنرا ديده بودي، از اين گربه هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آنرا از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برميگشتم نازي جلو ميدويد، ميو ميو مي كرد، خودش را به من ميماليد، وقتي كه مينشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه اش را به صورتم ميزد، با زبان زبرش پيشانيم را مي ليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه ماده مكارتر و مهربان تر و حساس تر از گربه نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پيش او در مي آمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيا بيا بود و نماز ميخواند و از موي گربه پرهيز مي كرد، دوري ميجست. لابد نازي پيش خودش خيال مي كرد كه آدمها زرنگتر از گربه ها هستند و همه خوراكيهاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده اند و گربه ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.
تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار ميشد و به جوش ميآمد كه سر خروس خونالودي به چنگش ميافتاد و او را به يك جانور درنده تبديل ميكرد. چشمهاي او درشت تر مي شد و برق ميزد، چنگالهايش از توي غلاف در ميآمد و هركس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزيكه خودش را فريب بدهد، بازي در ميآورد. چون با همه قوه تصور خودش كله خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن ميزد، براق ميشد، خودش را پنهان مي كرد، در كمين مي نشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبر دستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مينمود. بعد از آنكه از نمايش خسته ميشد، كله خونالود را با اشتهاي هر چه تمام تر ميخورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن ميگشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز مي كرد و نه تملق ميگفت.
در همان حالي كه نازي اظهار دوستي ميكرد، وحشي و تودار بود و اسر ار زندگي خودش را فاش نميكرد. خانه ما را مال خودش ميدانست. و اگر گربه غريبه گذارش به آنجا ميافتاد، به خصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله هاي دنباله دار شنيده مي شد.
صدائي كه نازي براي خبر كردن ناهار ميداد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت. نعره اي كه از گرسنگي ميكشيد با فريادهائي كه در كشمكشها ميزد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه ميانداخت همه باهم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير مي كرد: اولي فرياد جگر خراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت ميكشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه هاي نازي از همه چيز پر معني تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان ميداد، به طوريكه انسان بي اختيار از خودش ميپرسيد: در پس اين كله پشم آلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فكرهائي و چه احساساتي موج ميزند!
پارسال بهار بود كه آن پيش آمد هولناك رخ داد. ميداني در اين موسم همه جانوران مست ميشوند و به تك و دو ميافتند، مثل اين است كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله اش زد و با لرزه اي كه همه تن او را به تكان ميانداخت، ناله هاي غم انگيز مي كشيد. گربه هاي نر ناله هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگها و كشمكشها نازي يكي از آنها را كه از همه پر زورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده خودشان جلوه اي ندارند. برعكس گربه هاي روي تيغه ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را ميدهد طرف توجه ماده خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند مي خواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش ميآمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده ميشد و ناله هاي شادي ميكردند. تا سفيده صبح اينكار مداومت داشت. آنوقت نازي با موهاي ژوليده، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اتاق ميشد.
شبها از دست عشقبازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار ميكردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه ميخراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه ديوار باغ افتاد و مرد.
 تمام خط سير او لكه هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوئيده و راست سر كشته او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس مي كرد، مثل اينكه به او ميگفت: بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نميخوري؟ پاشو، پاشو! چون نازي مردن سرش نميشد و نميدانست كه عاشقش مرده است.
فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده آن ديگري چه شد؟
يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش ميبريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود ناله طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پائين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب ميآيد و با همان صدا ناله ميكشد. آنهاي ديگر خوابشان سنگين است نميشنوند. هر چه به آنها مي گويم به من ميخندند ولي من ميدانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هر جا ميروم، هر اتاقي ميخوابم، تمام شب اين گربه بي انصاف با حنجره ترسناكش ناله ميكشد و جفت خودش را صدا ميزند.
امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجائي كه گربه هر شب مينشيند و فرياد ميزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهايش در تاريكي ميدانستم كه كجا مينشيند. تير كه خالي شد صداي ناله گربه را شنيدم و سه قطه خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟»
در اين وقت در اتاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:
«البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من ميشناسيد. لازم به معرفي نيست. ايشان شهادت ميدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديده اند.»
«بله من ديده ام.»
ولي سياوش جلو آمد قه قه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:
«ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر مي گويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.»
بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:
«بله. امروز عصر آمدم كه جزوه مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده اند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه در آورده ام بخوانم، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:
دريغا كه بار دگر شام شد.
سراپاي گيتي سيه فام شد.
همه خلق را گاه آرام شد.
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشي در مزاج.
به جز مرگ نبود غمم را علاج.
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيده است بر خاك سه قطره خون.
به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اتاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت:
«اين ديوانه است.»  
بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را به رويم بستند. در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند.
*          *          *          *
صادق هدایت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 15:19  توسط سامان  | 

 
عاشقانه ها
 
 
قصه بي پايان من
 
 
 
 
 
 
 
 
اگه باز ببينمت
 
حرفام ديگه تکراري نيست
 
چون که نمي گم اين دفعه
 
 دوست دارم اي نازنين
 
خراب شد اين جمله ديگه
 
نفرت جاي عشق رو گرفت
 
 
 
 
بوسه کنار رفته ديگه
 
اخم و کينه جاشو گرفت
 
ديگه نيازي ندارم به صدتا مثلت نارفيق 
 
رفيق خود.. خودم مي شم
 
تا ببيني که تو باختي
 
حالا هر جا که باشي
 
ديگه دعام دنبال تو نيست
 
 
 
 
 
اينو بدون اي بي وفا
 
نفرت و کاشتي اين سالها
 
حالا وقت درو کردنت
 
 
 
بيا اين دل من و باغ پر از نفرت تو
 
يه روز مياد دلت واسم گريه کنه
 
بخواد باز دل منو صدا کنه
 
اما ديره.... خيلي ديره
 
 
بهش بگو
 
برای یک بار هم شده ، چشماتو رو هم میذاری؟
 
پیش خودت فکر بکنی ، چقدر اونو دوسش داری؟
 
 
برای یک بار هم شده ، خوبیهاشو حدس میزنی؟
 
 
پیش خودت فکر بکنی ، دلش رو هرگز نشکنی؟
 
 
برای یـک بـار هم شده ، اشکـا شـو یـادت مـیاری؟
 
 
پِیــش خودت فــکر بکـنی ،  هر گز اونا رونـبـیـنـی؟
 
 
برای یک بار هم شـده ، دسـتاشو خــاطــر مــیا ری؟
 
 
پـیـش خودت فکــر بـکنی ، نوازشـها از اون دیــدی؟
 
 
بــرای یــک بـار هـم شــده، وجودشــو بـــاور داری؟
 
 
پــیش خـودت فـکر بکـنی، بـدون اون چــی کم داری؟
 
 
 (( بــرای یـک بارهـم شـده، ((بهش بگو دوسش داری
 
 
پیش خودت هـی فکر نکن، این بار زمان رو کم داری
 
 
ندا
 
 
 
چرا ما سعی میکنیم دنیای کوچیک خودمونوخلق کنیم تا به این خیال باطل برسیم که از هر جهت اختیار کل هستیمونو داریم، در صورتی که اطمینان صد در صد داریم که همچو چیزی نیستیم.
 
 چرا همش دم از این می زنیم که اسطقس ما فردیته، و اون وقت عملا در هر جنبه ای از
 
زندگیمون خودمونو کوچیک می کنیم که همرنگ جماعت شیم؟
 
چرا بچه ها جن پری رو قبول دارند، ولی بزرگا ندارن؟ و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلاافه
 
میشیم، در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرهای ماست که زندگی رو جالب می کنه. مگه
 
نه اینکه نصف دنیا واروونه س، پس اصلغا دلیلی نداره که همه مخا سر همه چی با هم توافق
 
داشته باشیم
 
و چرا به عنوان بنی نوع احساس می کنیم که به طرف هم کشیده میشیم ، ولی مرتب دور عمیق
 
ترین احساسات و باور هامون حصارهای دفاعی میکشیم تا هیچوقت نتونیم واقعا به  کسی
 
نزدیک بشیم؟
 
شاید این سردر گمی برای اینه که زندگی همیشه اونجوری که نشون میده نیست
 
ندا
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:57  توسط سامان  | 

مرگ

از مرگ، من سخن گفتم
 
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي كه در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست؛
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود.
با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم.
*****
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:20  توسط سامان  | 

عاشقانه ها

قصه بي پايان دل من

 
چه دلتنگم برای تو..برای چشم غمگینت..برای بیقراریهات..حسادت
 
های شیرینت..بگو یادت
 
 نرفته منو یادت نرفته..یادته؟
 
 
 ...یادته چه حالی داشتم..یادته ..لحظه ی دیدنت..آروم نداشتم یادته؟
 
 
چه روزا و چه شبهایی که با یاد تو سر میکنم..تو هستی همه هستیم..
 
 
بگو بگو که هنوز یادته...
 
 
 
 
 
 
 
 
یادته روزای عاشقی یادته؟؟؟؟؟؟؟
 
 
یادته اون روزا ... بگو که خوابت نرفته...
 
 
تو شبهاتو بی من سر میکنی ..و من بی تو..!
 
 
هنوز یادت نرفته ...منو یادت نرفته ..میدونم..
 
 
یادته ..یادته..یادته..یادته..یادته...
 
 
 
 
از
 
خدا خواستمت..نه از خودت..
 
 
اگه یه روزی ترو ازم بگیره هیچی نمیتونم بگم چون خودش ترو داد و
 
خودشم گرفته..
 
 
اگه یه روزی نشه که دیگه باتو باشم ..
 
 
میام اینجا فقط مینویسم: خدا نخواست ما باهم باشیم...
 
 
ولی بدون اون روز روز مرگ عشق منه..
 
 
 
 
 
 
 
 
من نمیبینمت..میروم  فرسنگها فرسنگ دور..!   ولی همیشه دعات
 
میکنم..
 
 
این عبارت رو با تمام وجودم حس میکنم :
 
 
دقایقی تو زندگیت هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه
 
 
که دلت میخواد اونو از تو رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی با
 
تمام وجوت
 
 
بغلش کنی..
 
 
 
 
ناراحت نیستم الان دارم لبخند میزنم..
 
خوشحالم !
 
نه از اینکه دوری و غیره...
 
نه نه..!
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:5  توسط سامان  | 

<< قهرمانی استقلال بر همه هواداران این تیم مبارک>>

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:58  توسط سامان  |